X
تبلیغات
قارچ سوخاری
نشسته ام برای خودم snow patrol گوش میکنم. غمگین و ملایم هایش را بیشتر.

دیشب دیر از سر کار آمدم خانه. یعنی تا رسیدم تقریبا ۱۱ و نیم شده بود. مثل بیشتر وقت ها. اما خب فردا جمعه بود. مجبور نبودیم زود بخوابیم. دلم میخواست بشینیم با هم حرف بزنیم، از حرف های معمولی و روزمره گرفته.. تا آن حرف هایی که فقط قربان صدقه هم برویم و لوس بازی برای هم در بیاوریم. اما خواب بود. زنگ زدم و بیدارش کردم ولی باز هم خواب بود. حال و حوصله ام را نداشت. غر میزد که فیلان و بهمان. انتظارش را نداشتم. دلم میخواست بیایم و توی دلش خودم را جا کنم. دلم میخواست تا صبح نفس نفس بزنیم. اما نشد. تا ۴ و ۵ صبح به سقف نگاه میکردم.. آنقدر صبر کردم تا خوابم برد.

میدانی.. خیلی ناراحت کننده است که وضعیت کاری ات جوری باشد که با خانواده ات کمترین وقت را برای گذراندن داشته باشی. بقیه هم حق دارند خوب، اما من چه کنم؟

اینجور موقع ها خیلی سخت است.. خیلی

+ نوشته شده در جمعه دهم آذر 1391ساعت 4:15 PM توسط Squicky |

کل هفته ی گذشته را به ذوق این سه روز تعطیلی سر کردم. آخر هفته ی دلچسبی بود. جمعه، شنبه و یکشنبه. در واقع هنوز یک روز دیگرش باقی مانده. نه ایتکه کار خاصی کرده باشم یا جای خاصی رفته باشم ها.. نه. همین که دو سه روز استراحت کردم خیلی خوب بود.

چند روزی میشود که بابام سرما خورده است. اصولا آدم بد مریضی است، به حدی که حال آدم را به هم میزند. نمیدانم چرا همیشه خراب بودن حالش را چندین برابر بدتر از آنچه که هست نشان میدهد. کمی سرما خورده و سرفه میکند. مدل سرفه هایش خیلی خنده دار است. انگار که زوزه ی گرگ و عطسه های ممتد و گیتار بیس صدایشان با هم میکس شده باشند.

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1391ساعت 2:12 AM توسط Squicky |

نشسته ام پشت کامپیوتر قدیمی و دارم با آن کیبورد خاک گرفته ی درب و داغان تایپ میکنم. راستش دلیل اینکه امروز بعد از مدت ها روشنش کردم این بود که میخواستم سیزن 5 ام گاسیپ گرل را شروع کنم به تماشا و ترجیح میدادم توی مانیتوری بزرگتر از نوت بوک تماشا کنم.

ساعت 7 دارم میروم کنسرت. همان کنسرتی که پارسال همین موقع ها بود. همان کنسرتی که کلی توی ترافیک گیر کرده بودم و بعد هم آدرسش را پیدا نمیکردم و خلاصه اینکه با تاخیر رسیدم و بعد توی محوطه منتظر زنگ تفریحش ماندم تا درب سالن باز شود و بتوانم وارد شوم.

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مهر 1391ساعت 4:52 PM توسط Squicky |

باز هم از آن جمعه های کسل کننده و غم انگیز حتی. از آن جمعه ها که تا سر ظهر خوابی و منگی بعد از خوابش تا شب کش پیدا میکند. از آن جمعه ها که دلتنگی دارد خفه ات میکند. از آن جمعه ها که دستت به او نمیرسد.

خدا لعنت کند این فیلترینگ را. هیچ رقمه نمیتوانم به هیچ جایی وصل شوم. نمیدانم چرا اینجا را دوست ندارم اصلا. دلم همان بلاگر قدیمی خودم را میخواهد.

دلم کمی غر زدن میخواهد. از این بابت که چرا نمیتوانم جمعه ها درست و درمان ببینمش. اصلا جمعه ها به سختی میتوانم گیرش بیاورم. آخر میدانی، شش روز هفته را من نیستم و جمعه او نیست. من فقط جمعه ها را دارم که وقتم آزاد باشد. نه اینکه بقیه ی روزهای هفته نشودها.. نه، اما خب به این راحتی ها جورش جور نمیشود. همیشه هول هولکی میشود. من سر کار هستم و او عجله دارد. بعد فقط به این میرسد که شاید کمی توی ماشینی جایی بشینیم زل بزنیم به هم و مدام حواسمان به ساعت باشد. بعد هم با قیافه ای خسته همدیگر را ببوسیم و از هم جدا شویم.

خسته شده ام از اینکه من تا دیر وقت سر کار هستم و تازه ساعت ۱۲ شب میشود چند کلمه با هم حرف بزنیم یا از توی گوشی قیافه های خسته و خواب آلود هم را ببینیم. کلافه میشوم وقتی دلم برایش تنگ میشود و نیستیم. این وضع دارد دیوانه ام میکند.

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم مهر 1391ساعت 3:29 PM توسط Squicky |

اوضاع کار و بار زیاد تعریفی ندارد، در واقع اوضاع کار و بار مملکت تعریفی ندارد. بیشتر وقت ها صبح فقط نشسته ایم و هیچ خبری نیست. هر از گاهی یک نفر می آید و قیمت آیفون ۵ ی چیزی میگیرد و میرود پی کارش. همه چیز در حد قیمت گرفتن است فقط.

از صبح تا حالا میخواسته ام برم موهایم را مرتب کنم اما اصلا حالش نیست. تقریبا یک هفته ای میشود که قصد کرده ام و هر روز برای فردا موکول میکنم.

دلم کمی تعطیلی میخواهد، تعطیلی کاری. حتی به مرخصی ساعتی هم راضی ام.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1391ساعت 10:43 AM توسط Squicky |

امروز هم مثل بقیه ی جمعه ها تا ظهر خواب بودم. خدا جمعه را آفریده تا آدم فقط بگیرد بخوابد.

از زمانی که از چین برگشتم و چمدانم را وسط اتاق خالی کرده بودم هر روز به خودم میگفتم که جمعه به وسیله های این وسط سر و سامان خواهم داد و جمعه می آمد و من میگفتم هفته ی آینده.. و بالاخره این هفته بعد از تقریبا ۲ ماه دست به کار شدم و همه ی خرت و پرت هایم را جمع و جور کردم. ماری آن را حسابی شستم و همه جایش را جارو کشیدم و گردگیری کردم تا اگر با طناز دلبرانه ام بیرون رفتیم تر و تمیز باشد.

برعکس همیشه که نمیدانم چرا جمعه ها حتی دل و دماغ بیرون رفتن از اتاقم را هم ندارم، امروز دلم میخواست خانه نباشم. دلم میخواست این هفته تا میتوانم تماشایش کنم. همان موقع که داشتم ماری آن را جارو میزدم برایم تکست زد که نمیتواند بیاید و نمیشود همدیگر را ببینیم.

راستش را بخواهید خیلی حالم گرفته شد. حتی توی ذوقم خورد. آخر ما فقط جمعه ها وقت آزاد داریم که همدیگر را ببینیم. در طول هفته روزها که هر ۲ تامان سر کار هستیم و شب ها من تا ۱۱ گرفتارم. اگر فیس تایم و گوگل و iMessage و اینجور چیزهای سایبری نبودند که دیگر سر از دیوانه خانه در می آوردم از دلتنگی.

آلبوم جدید MUSE را دانلود کردم و به نظرم خیلی معمولی است. فعلا که فقط یکی از آهنگ های این آلبومشان را دوست داشته ام.

حوصله ی این شب های کش دار و طولانی را ندارم، مخصوصا شب هایی که دلم برایش تنگ شده

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم مهر 1391ساعت 9:52 PM توسط Squicky |

باز هم برگشتم به همین بلاگفای قدیمی. هرچه به در بسته ی بلاگر کوبیدم باز نشد که نشد. معلوم نیست این بار چطور فیلتر کرده اند که هیچ پروکسی و فیلترشنکی کار نمیکند.

فکر میکنم بیشتر از یک سال باشد که اینجا نیامده باشم. خدا خیرشان بدهد که هیچ امکانات جدیدی به بزرگترین سرویس دهنده ی بلاگ پارسی اضافه نشده است و هنوز هم که هنوز است فقط با اینترنت اکسپلورر کار میکند و گوگل کروم و فایرفاکس را به رسمیت نمیشناسد!!

بگذریم. با ناامیدی آمدم و دامین onyx را چک کردم تا ببینم هنوز هم همان فروشگاه اینترنتی مسخره است یا نه.. و در کمال تعجب دیدم که آزاد است. نمیدانم چرا، اما این اسم را خیلی دوست دارم. ای کاش روی بلاگر هم همین دامین را داشتم.

اینجا را برای رفع کوتی میخواهم داشته باشم. برای مواقعی که دستم به بلاگر نمیرسد و دلم میخواهد که چیزی بنویسم.

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1391ساعت 11:15 PM توسط Squicky |